یعقوب صلاحی خبرنگار فرهنگی در یادداشتی برای میراث آریا نوشت: ساخت و تکمیل بارگاه شمس تبریزی در خوی را نمیتوان فقط پایان یک پروژه عمرانی دانست. اهمیت این مجموعه، بیش از آنکه به پایان یافتن عملیات ساختوساز یا حتی شکل و اندازه بنا مربوط باشد، به اتفاقی بازمیگردد که میتواند پس از افتتاح آن رخ دهد؛ اتفاقی که اگر درست مدیریت شود، شمس را از یک نام تاریخی و ادبی به بخشی زنده از هویت شهری خوی تبدیل میکند.
شاید اکنون که بارگاه شمس در آستانه بهرهبرداری قرار گرفته است، زمان مناسبی باشد که پرسش را کمی متفاوت مطرح کنیم. مسئله دیگر فقط این نیست که این بنا چگونه ساخته شده و معماری آن چه ویژگیهایی دارد. مسئله این است که این معماری قرار است چه نسبتی با شهر خوی برقرار کند، چگونه میتواند روایت شمس را به مخاطب امروز منتقل کند و آیا قادر خواهد بود گردشگری ادبی را از یک ظرفیت بالقوه به یک جریان واقعی تبدیل کند؟
به بیان دیگر، ما با یک بنا روبهرو نیستیم؛ با فرصتی برای بازتعریف بخشی از هویت یک شهر مواجهیم.
شمس؛ شخصیتی که معماری او را آسان نمیتوان روایت کرد
شمس تبریزی را نمیتوان مانند بسیاری از شخصیتهای تاریخی در قالب یک مجسمه، یک کتیبه یا یک بنای باشکوه خلاصه کرد. شمس پیش از آنکه یک چهره تاریخی باشد، شخصیتی اندیشهورز و جستوجوگر است؛ شخصیتی که بخش مهمی از اهمیت او در رابطهاش با مولانا و تأثیری که بر جهان فکری و ادبی او گذاشت، معنا پیدا میکند.
همین موضوع، طراحی یادمان شمس را به مسئلهای متفاوت در معماری تبدیل میکند. معمار قرار نیست صرفاً برای یک شخصیت تاریخی ساختمان بسازد؛ باید بتواند بخشی از یک جهان فکری و معنوی را به زبان فضا ترجمه کند.
نادر اردلان نیز در طرح خود برای یادمان شمس، از همین زاویه به مسئله نگاه کرده است. در ایده او، باغ، آب، نور، مسیر حرکت، فضای مکث، یادمان، فضاهای نمایشگاهی، کتابخانه و مرکز پژوهش در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند تا مخاطب تنها با یک حجم معماری مواجه نباشد، بلکه مسیری را تجربه کند که او را به موضوع اصلی، یعنی شمس، نزدیک کند.
این نگاه اهمیت زیادی دارد. زیرا معماری یادمانی زمانی موفق است که از «دیدن» به «تجربه کردن» برسد.
ممکن است یک ساختمان از نظر بصری بسیار شاخص باشد، اما این به معنای موفقیت آن به عنوان یک یادمان نیست. یک یادمان زمانی ماندگار میشود که مخاطب پس از ترک آن، چیزی بیشتر از تصویر بنا با خود ببرد.
در مورد شمس، آن چیز میتواند یک پرسش، یک روایت، یک بیت شعر، بخشی از اندیشه او یا حتی کنجکاوی برای شناخت بیشتر رابطه شمس و مولانا باشد.
از این منظر، یکی از مهمترین ظرفیتهای بارگاه، وجود فضاهای فرهنگی و پژوهشی در کنار فضای یادمانی است. این فضاها میتوانند کمک کنند تا معماری از یک قاب تصویری فراتر برود و به بستری برای شناخت شمس تبدیل شود.
خطر زمانی آغاز میشود که فرم بنا از محتوای آن پیشی بگیرد.
اگر مخاطب تنها یک ساختمان زیبا ببیند، بارگاه بخشی از کار خود را انجام داده است؛ اما اگر پس از بازدید، شمس را بهتر بشناسد، درباره او جستوجو کند و بخواهد بیشتر بخواند و بداند، آن وقت معماری توانسته است مأموریت فرهنگی خود را نیز انجام دهد.
بارگاه یا شهر شمس؟
اما شاید مهمترین مسئله پروژه، در بیرون از محوطه بارگاه قرار داشته باشد.
خوی برای بهرهگیری از ظرفیت شمس، به یک بارگاه زیبا نیاز دارد، اما بیش از آن به یک روایت شهری نیاز دارد.
اگر گردشگر وارد خوی شود، به بارگاه برود، یک ساعت در مجموعه بماند، چند عکس بگیرد و شهر را ترک کند، نمیتوان گفت از همه ظرفیت شمس استفاده شده است.
شمس باید بتواند گردشگر را در شهر حرکت دهد.
او باید بهانهای برای دیدن بافت تاریخی خوی، بازار، بناهای تاریخی، موزهها، صنایع دستی، غذاهای محلی و دیگر ظرفیتهای فرهنگی شهر باشد. باید بتواند مدت اقامت گردشگر را افزایش دهد و میان یک مکان تاریخی و اقتصاد و زندگی امروز شهر ارتباط برقرار کند.
اینجاست که مفهوم «شهر شمس» اهمیت پیدا میکند.
شهر شمس به معنای آن نیست که همه هویت تاریخی خوی را زیر نام شمس قرار دهیم. برعکس، شمس میتواند حلقهای باشد که بخشی از ظرفیتهای پراکنده شهر را به یکدیگر متصل میکند.
بارگاه میتواند نقطه آغاز باشد، اما مسیر باید در شهر ادامه پیدا کند.
از این منظر، موفقیت واقعی پروژه را نمیتوان فقط با میزان استقبال در روز افتتاح یا تعداد بازدیدکنندگان سنجید. باید دید چند نفر به واسطه شمس در شهر میمانند، چه میزان رویداد فرهنگی شکل میگیرد، چه تعداد پژوهشگر و گردشگر ادبی به خوی میآیند و چه میزان از ظرفیت اقتصادی و فرهنگی شهر فعال میشود.
خوی قونیه دوم نیست
سالهاست که از ظرفیت خوی برای تبدیل شدن به شهری مشابه قونیه سخن گفته میشود؛ اما شاید بهتر باشد در این مقایسه کمی محتاط باشیم.
خوی قرار نیست قونیه دوم باشد.
قونیه شهر مولاناست و خوی میتواند شهر شمس باشد. اتفاقاً همین تفاوت میتواند یک فرصت باشد.
به جای آنکه این دو شهر را رقیب یکدیگر بدانیم، میتوان میان آنها یک مسیر فرهنگی تعریف کرد؛ مسیری که از خوی، یعنی شهر مرتبط با شمس، به قونیه، یعنی شهر مولانا، امتداد پیدا کند.
این نگاه حتی از منظر گردشگری بینالمللی نیز ظرفیت بیشتری دارد. گردشگری ادبی زمانی جذابتر میشود که گردشگر با یک داستان و یک مسیر مواجه باشد، نه صرفاً با یک ساختمان.
شمس میتواند روایت مشترکی باشد که خوی و قونیه را به یکدیگر پیوند میدهد؛ روایتی که در ایران، ترکیه و دیگر نقاط جهان مخاطب دارد.
در اینجا باید از ظرفیت ادبی شمس نیز فراتر رفت. شمس فقط موضوع ادبیات نیست. او نقطه ورود به مولانا، عرفان، شعر فارسی، تاریخ فرهنگی ایران و آناتولی و مجموعهای گسترده از مطالعات ادبی و عرفانی است.
به همین دلیل، بارگاه شمس میتواند برای گروههای مختلفی از گردشگر عمومی گرفته تا پژوهشگر ادبیات، شاعر، نویسنده، دانشجو و علاقهمند به مولانا و عرفان جذاب باشد.
اما برای جذب چنین مخاطبانی، بنا باید حرفی برای گفتن داشته باشد.
رسانه؛ حلقهای که نباید فراموش شود
اینجا یک موضوع دیگر نیز اهمیت پیدا میکند؛ موضوعی که از منظر ارتباطات نمیتوان از کنار آن گذشت.
هیچ مقصد فرهنگی صرفاً با ساختن یک بنا تبدیل به مقصد شناختهشده نمیشود. مقصد باید روایت شود.
در دنیای امروز، تصویر، روایت، شبکههای اجتماعی، مستند، پادکست، رسانههای تخصصی و تولید محتوای دیجیتال بخشی از خودِ تجربه گردشگری هستند. اگر بارگاه شمس قرار است به یک مقصد فرهنگی بینالمللی تبدیل شود، باید برای آن یک روایت رسانهای منسجم نیز شکل بگیرد.
روایت رسانهای شمس البته نباید به چند خبر مناسبتی درباره افتتاح بارگاه محدود شود. رسانه باید بتواند داستان بسازد؛ داستان شمس، خوی، مولانا، معماری بنا، تاریخ محوطه، پژوهشهای انجامشده و حتی پرسشها و اختلافنظرهای علمی پیرامون این شخصیت و مکان، هنوز هواداران زیادی را جذب میکند.
این همان نقطهای است که معماری، میراث فرهنگی و ارتباطات به یکدیگر میرسند.
اگر یک بنای ارزشمند دیده نشود، شناخته نمیشود و اگر شناخته نشود، نمیتواند به یک مقصد فرهنگی تبدیل شود. البته منظور از دیده شدن، صرفاً دیده شدن در فضای مجازی نیست. مسئله مهمتر، ساختن یک تصویر ذهنی معتبر و ماندگار از مقصد است.
خوی باید بتواند در ذهن مخاطب ایرانی و خارجی، نه فقط به عنوان شهری که «بارگاه شمس» در آن قرار دارد، بلکه به عنوان شهری که «داستان شمس را روایت میکند» شناخته شود.
برای رسیدن به این هدف، میتوان از تولید مستندهای کوتاه، روایتهای تصویری، پادکستهای ادبی، تورهای مجازی، محتوای چندزبانه، گفتوگو با پژوهشگران، روایت معماری مجموعه و حتی تولید محتوای مشترک با مراکز فرهنگی و گردشگری قونیه استفاده کرد.
در چنین مدلی، رسانه دیگر ابزار تبلیغ پروژه نیست؛ بخشی از زیرساخت فرهنگی پروژه است.
از یک بنای زیبا تا یک تجربه فرهنگی
در کنار همه این مسائل، یک نکته دیگر نیز اهمیت دارد؛ بارگاه شمس در کنار یک محوطه تاریخی و منارهای قرار گرفته که خود بخشی از روایت تاریخی این مکان است. بنابراین معماری جدید نباید گذشته را کنار بزند، بلکه باید با آن وارد گفتوگو شود.
این گفتوگو میتواند یکی از جذابترین ویژگیهای مجموعه باشد؛ معماری معاصر در کنار اثر تاریخی، روایتهای تاریخی در کنار خوانشهای جدید و شخصیت قرن هفتم در برابر مخاطب قرن بیستویکم جذابیت بیشتری دارد.
اما این ارتباط نیازمند روایت دقیق و علمی است.
در معرفی شمس و محل منسوب به او نیز باید میان باور عمومی، روایتهای تاریخی و یافتههای پژوهشی تمایز قائل شد. حتی اگر دیدگاههای متفاوتی درباره برخی جنبههای زندگی و محل دفن شمس وجود داشته باشد، میتوان همین تفاوت دیدگاهها را به فرصتی برای آشنایی مخاطب با پژوهش تبدیل کرد.
موزه موفق، موزهای نیست که فقط یک روایت قطعی را به مخاطب تحویل دهد؛ موزه موفق میتواند به مخاطب نشان دهد که تاریخ چگونه شناخته، بررسی و تفسیر میشود.
این رویکرد برای مجموعهای با نام شمس اهمیت بیشتری دارد؛ شخصیتی که اساساً با پرسش، جستوجو و عبور از قالبهای تثبیتشده شناخته میشود.
فرصتی که نباید در ساختمان متوقف شود
اکنون بارگاه شمس در آستانه ورود به مرحلهای تازه قرار گرفته است. سالها درباره ساخت آن سخن گفته شده و امروز بخش مهمی از این مسیر طی شده است.
اما شاید سختترین مرحله از همین جا آغاز شود.
ساخت یک بنا را میتوان با اعتبار مالی، طراحی، مصالح و نیروی انسانی به پایان رساند؛ اما ساخت یک مقصد فرهنگی به برنامه، مدیریت، روایت و استمرار نیاز دارد.
اگر موزه فعال باشد، اگر کتابخانه واقعاً مورد استفاده قرار گیرد، اگر پژوهش درباره شمس ادامه پیدا کند، اگر نشستهای ادبی و علمی برگزار شود، اگر ارتباط با دانشگاهها و مراکز فرهنگی برقرار شود و اگر گردشگر بتواند در شهر خوی تجربهای فراتر از بازدید از یک بنا داشته باشد، آن وقت بارگاه میتواند به یک مرکز فرهنگی واقعی تبدیل شود.
در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که پروژه در همان نقطهای متوقف شود که ساختمان به پایان میرسد.
در حالی که پایان ساخت بارگاه باید آغاز داستان آن باشد.
شمس برای خوی میتواند یک نام تاریخی باشد، یک جاذبه گردشگری باشد، یک موضوع پژوهشی باشد یا حتی یک نماد شهری. اما ظرفیت بزرگتر این است که همه اینها را به یکدیگر پیوند بزند.
خوی میتواند از شمس برای بازتعریف بخشی از هویت خود استفاده کند؛ نه با حذف دیگر داشتههای تاریخی و فرهنگی شهر، بلکه با قرار دادن آنها در یک روایت تازه.
بارگاه شمس میتواند یک بنای زیبا باشد؛ اما هدف بزرگتر باید این باشد که این بنا به یک تجربه فرهنگی، سپس به یک مقصد گردشگری ادبی و در نهایت به بخشی از زندگی فرهنگی شهر تبدیل شود.
شاید از همین منظر بتوان مهمترین پرسش امروز را اینگونه مطرح کرد:
آیا قرار است بارگاه شمس فقط جایی باشد که شمس در آن به یاد آورده میشود، یا قرار است جایی باشد که شمس در آن دوباره روایت شود؟
پاسخ به این پرسش، بیش از معماری بنا، آینده آن را تعیین خواهد کرد.
اگر قرار است بارگاه شمس میراثی ماندگار برای خوی باشد، افتتاح آن نباید پایان یک پروژه باشد؛ باید آغاز یک روایت باشد.
روایتی که از شمس شروع میشود، از معماری عبور میکند، به شهر میرسد و در نهایت میتواند خوی را در نقشه گردشگری ادبی ایران و جهان جایگاهی تازه ببخشد.
انتهای پیام/
نظر شما